نام کتاب : زندگی امام سجاد نویسنده : رفیعی، علی جلد : 1 صفحه : 81
سرمه كشيده و خضاب گرفته خارج شدند. اهل بيت را از دروازه
ساعات وارد كردند در حالى كه سرها بر نيزهها بالاى پرچمهاى پيروزى در دست سواران در
بين محملها بود. «1»
اهل بيت را دست بسته به مجلس وارد كرده و ايستاده نگه
داشتند. امام سجاد رو به يزيد كرده فرمود:
«تو را به خدا قسم، چه گمان مىبرى به رسول خدا اگر ما
را به اين حال ببيند؟»
اين جمله امام قلب حاضران را لرزاند و همه به گريه افتادند.
يزيد حيا كرد و دستور داد بند از آنان بردارند. «2»
پسر معاويه كه سر مست از باده پيروزى بود، سر امام حسين
را جلوى خود گذارده و با چوبدستى به دندانهاى شريف مىزد و زمزمه مىكرد: امروز به
جاى بدر. «3»
و بنابر نقلابنجوزى يزيد به اشعار ابن زبعرى مترنّم
شد و ابياتى نيز بدان اضافه كرد:
«كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند شاهد جزع خزرج از واقع
شدن نيزهها و شمشيرها بودند.
و شادى و سرور خود را آشكار مىساختند و مىگفتند اى يزيد
دستت شل مباد.
بزرگان قوم را كشتيم و آن را با شكست بدر معادل قرار داديم
و يكسان شد.
هاشم با حكومت بازى كرد و نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى
نازل شد.
از خِندِف نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام آنچه انجام
دادند، نگيرم.» «4»
زينب كبرى و فاطمه دختر امام حسين بى حيايى يزيد را تاب
نياورده و هر كدام با سخنانى او را سرزنش و تقبيح كردند. يزيد به امام سجاد رو كرد
و گفت:
«پدرت با من قطع رحم كرد و حقّ مرا نشناخت و در حكومت
با من نزاع كرد و خداوند آنچه ديدى بر سر وى آورد.»
امام در جواب اين آيه را خواند:
نام کتاب : زندگی امام سجاد نویسنده : رفیعی، علی جلد : 1 صفحه : 81